تبليغاتX
همه کودکی یک شب بلند
راستی

 

ولنتاین همگی هم (البته اگه کسی اینجا رو بخونه)مبارک باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:23 AM  توسط یلدا | 

 

دیگه نیست....

من دعا کردم که از قلب و ذهن و فکر من بره....

از قلب و ذهن و فکر اون رفتم.....

جای اون هنوز جای اونه تو قلب و فکر و ذهن من،محکم و پابرجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:14 AM  توسط یلدا | 

امنحانا تموم شد،چند روزه که تموم شده و من استکان استکان..نه، لیوان لیوان این روزمرگی رو سر میکشم .تا وقتی درس دارم و امتحانها و شب­های نفسگیرش روزگارم رو سیاه کرده ،ناله میکنم که کی تموم میشه تا من دوساعت بی دغدغه بتونم بخوابم،اما همین که تموم میشه،یه روز به دو روز نرسیده خسته از همه تکرار­های ملال آور دنبال یه راه فرار یا مشتاق رسیدن همون درس و تحقیق و پروژه و حتی امتحانم...کلا انسان موجودی ناراضی است و من بین این مخلوقات یک نمونه منحصر به فرد از اوج نارضایتی و ناله ام...

حالا این وسط،وسط همه دلتنگی­ها و بی­کسی­ها،درگیری­ها و کشمکش­ها،قهرمان قصه من هم ول کرده رفته...آخه قهرمان قصه من نمی­دونه که قهرمانه،نمی­دونه در حال بازی کردن یه نقش مهم تو قصه منه...دیگه نه نگاشو دارم نه صداشو...هر روز هم باید یه مطلب تازه بشنوم از سرک کشیدنش تو قصه­های پر زرق و برق و پر نقش و نگار دخترای دیگه...قصه من شده یه قصه تک نفره خاکستری به یه سرمای گزنده با یه سکوت کشنده...

 

تو را به گویش عاشقانه عشق

تو را به حرمت محراب پاک نیایش

تو را به صدا، به سکوت

به لحظه­های ناب آفرینش

تو را به بزرگی لبخند، به کوچکی اشک

تو را به پاکی شبنم، بی­گناهی خاک

تو را تولد، به لحظه مرگ

به نخستین نگاه و آخرین پیوند

تو را به صبر و تحمل، به انتظار و امید

تو را به خدا، به آشتی سوگند

قسمت می­دهم ای از همه جهان برتر

به سایه و نور،    به آفتاب و زمین    به مذهب و دین

مرا دریاب        مرا بشنو                مرا ببین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:21 PM  توسط یلدا | 

این روز­ها میان روز و شبم لانه کرده­ای،در میان رازگونه­های نمازم خانه کرده­ای

سکوت سرد و سفید کوچه را کنار می­رنم، از لابه لای هیاهوی کودکان شاد، در میان پاکی به گل نشسته روزگارمان، تو را می­بینم، تو را می­یابم.

از کدام زمان آمده­ای؟در کدام مکان آرمیده­ای؟از جنس کدامین الهه­ای ... که با منی؟

در فاصله دیدگان من و هیاهوی ذهن تب دار و عصیانگرم، در روزهای تکیده و شب­های خسته­ام جا خوش کرده­ای...نمی­روی...

مرا با عشق چه کار؟مرا با دلتنگی و بی­تابی و تپش­های بی­گاه و افشاگر دل چه رابطه؟

از من برو...از من برو که با تو روزگارم محو می­شود...

با تو روزگارم پر از درد می­شود...با تو جهان من گویی سراب می­شود.....

از من برو ای یگانه­ترین احساس زندگی

اما بگو

من بی تو چگونه نفس کشم؟

چگونه روز را به شب رسم؟

چگونه زندگی کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:5 AM  توسط یلدا | 

امروز نبودی...دیروزم نبودی.بودن جسمت وقتی نگات پیش یکی دیگه­ست یعنی نیستی...

امروز منتظرت بودم تو همون دقایق و ثانیه­های همیشگی. با این که می­دونستم ازت خبری نمیشه...

می­دونی تو یه آدم بدی.یه آدم خیلی بد که من با تموم وجودم می­خوامش...

می­دونم که می­دونی محتاجت شدم و واسه همینه که باهام بازی می­کنی...

نگاهتو که ازم گرفتی ،خواهش می­کنم صداتو نگیر....

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 7:7 PM  توسط یلدا | 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه­های هستی من از تو پر شده­ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه،کوچه،راه

در هوا،زمین،درخت،سبزه،آب،

در خطوط درهم کتاب،
در دیار نیلگون خواب!

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده­ام.

 

مشیری

·        مفاهیم تازه­ای رو تجربه می­کنم،می­فهم،حس می­کنم،با تاروپودم با وجودم لمس می­کنم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 1:21 PM  توسط یلدا | 

 

زمانی که ارز­ش­های آدم، به مرز فروپاشی می­رسه،وقتی آدم­هایی که می­شناختی چهره عوض می­کنن و از اون معصومیت خواستنی کودکی­هاتون خبری نیست،وقتی از خودتون دور میشین،تو دنیایی که وجدان و انسانیت در حد واژه است، واقعا به چه امیدی میشه امید داشت؟!!!رو چه اساسی میشه اعتماد کرد؟!!!

 

یکی از دوستان خوب دوران کودکی و نوجوونی و همین روزام، با وجود همسر به شوهر یکی از دوستاش دل بسته.می­خواد از همسرش جدا شه و کاری کنه که اون آدم هم از همسرش جدا شه.میگه عذاب وجدان هم نداره!!!!!

وقتی کسی این چیزا رو برات تعریف می­کنه و تو حس می­کنی همین الانه که بالا میاری.

وقتی خودت گرفتار...

من این روزها

واقعا

گیج و منگم.

نمی­دونم چی باید بگم.به خودم و به وجدانم و به ارزش­هام که در حال نابودین....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:57 PM  توسط یلدا | 
خسته ام.خسته خسته

دلم می خواد چشامو ببندم و وا کنم ببینم این ترم تموم شده....

خسته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 8:39 PM  توسط یلدا | 

بهش معتاد شدم...

معتاد به صداش، لبخندش، نگاش وتوجهش....

چه بلایی داره سرم میاد؟

چرا این شکلی؟چرا این جوری؟بدون هیچ تناسبی...بدون هیچ آینده­ای...حتی نمی­تونم باهاش رویا بسازم.کاخ رویاهام ازپایه و بن خرابه

آهای صدامو می­شنوی؟

این یه امتحانه؟بازم یکی دیگه؟دفعه آخر گفته بودم خدا ،من امتحان نکرده مردودم....نگفته بودم؟گفته بودم من شاگرد تنبل کلاس سرنوشتتم.امتحانم نکن،ازم بگذر....

من الان بیشتر از همیشه محتاجتم.کنارم باش

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:31 AM  توسط یلدا | 
از خودم خجالت میکشم

از همه چی دور شدم.از خودم از عقایدم از ارزشهای ساخته شده تو بیست و پنج سال.از احترامی که خودم برای خودم قائل بودم دیگه خبری نیست...

ایها الناس من از خودم خجالت میکشم

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:10 AM  توسط یلدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
صدای تنهایی مرا که شنیدی,سراغ رنگین کمان برو.
زندگی سرد را قدم بزن و ثانیه های تاریک را پاره کن.
رنگ سفید بپاش به روی زندگی,وزرد و آبی و نیلی و بنفش,
و سبز و اندکی سیاه.
در آن لحظه که جاده کوچ می کند به چپ,به راست بیا.
من نقطه چین یک جمله ناتمام روی یک کاغذ سفید بی انتهام...
مرا پر کن.
خوش آمدی

نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
نویسندگان
یلدا
یلدا
پیوندها
یه تیکه از من
یادداشت های یک دختر ترشیده
خرپ خرپ های مغز یه چپ دست
کرم کتاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان